تبليغاتX
روزانه های من






















روزانه های من

خاطرات دوران جوانی و مجردی من

 

                sms roze madar کتاب الکترونیکی پیامک های روز مادر و روز زن با فرمت جاوا

                                             

مادرم ای بهتر از فصل بهار
مادرم روشن تر از هر چشمه سار

مادرم ای عطر ناب زندگی
مادرم ای شعله ی بخشندگی

مادرم ای حوری هفت آسمان
مادرم ای نام خوب و جاودان

مادرم ای حس خوب عاشقی
مادرم خوشتر ز عطر رازقی

مادرم ای مایه ی آرامشم
مادرم ای واژه ی آسایشم

مادرم ای جاودان در قلب من
مادرم ای صاحب این جسم و تن

مادرم می خواهمت تا فصل دور
مادرم پاینده باشی پر غرور

مادرم روزت مبارک ناز من
مادرم تنها تویی آواز من
 
 
روزت مبارک مادرم....
نوشته شده در 2012/5/10ساعت 19:36 توسط سمیرا| |

 

سلام خدمت دوست جونیای نازنینم...

بازم سمیرا جونتون اومد چند دقیقه از وقت گران بهاتون رو بگیره و بره...chatterbox

اول از همه قدم نو رسیده فائزه جون رو تبریک میگم امیدوارم که یه گل پسر سالم و صالح نصیبش شده

باشه و خدا براشون حفظ کنه.

این هفته دفترچه کنکور کاردانی به کارشناسی علمی کاربردی ترمی اومده بود که گرفتم و توی

رشته مدیریت امور فرهنگی شرکت کردم حالا ببینیم تا خدا چی میخواد ایشالله قبول میشم باز...praying

از مهد کودک بگم که از آخر ماه نمیرم اونجا مردم واسه چندرغاز پول انتظار دارن مقابلشون تا زانو خم

شیشکلک های ِ هلن. قضیه از این قراره که بار اول که واسه قرار مدار کاری رفتم پیش زنه گفتم من جای بچه هارو

عوض نمیکنم اونم گفت باشه کلاس تو همچین شاگردی نداره اما هفته پیش دیدم خانوم با یه قیافه

خوشگل بچه رو آورده پیش من میگه این پیف پیف کرده وظیفه تو هست اینو بشوری نه من منم چشام

چهار تا شد هیچی نگفتم اومدم خونه به مامان گفتم من دیگه اون مهد نمیرم وقتی دلیلشو

پرسید گفت تو هم بری من نمیزارم برای همین فرداش به مدیر گفتم که تا ۱۴ اردیبهشت میام و بعد اون

نمیام اونم اولش گفت چرا فلان دیگه حوصله توضیح نداشتم گفتم هم واسه کنکور میخوام آماده شم و

بچه هارو اعصابم نمیکشه حقوقی هم که میدین ارزش این همه اعصاب خوردی رو نداره اونم دیگه حرفی

نزد اینجوری شد که قرار شد تا آخر اردیبهشت برم و دیگه نرم همش منتظرم آخر ماه بشه از بس که

اعصابم خورد میشه اونجا خسته میشم خدا میدونه چی میکشم.راستی ۱۲اردیبهشت برای  من یه

جورایی شامل میشد برای همین بعضی بچه ها برام کادو آوردن که عکسارو ادامه مطلب میزارم...

اما مدیر خسیس نخواست واسه تشکر از زحمات یه کادوی کوچیک به مربی هاش بده خیلی بی انصافه

اون روز رفته بودیم پارک بچه ها با خودشون چیپس وپفک آورده بودن از اون همه چیپس پفک فقط دو سه

تاشو باز کرد و به بچه ها داد بقیشو آورد گذاشت توی کابینت بعد از بچه ها۳تومن گرفت واسه پارک رفتن

من فکر کردم الان میبره قسمت شهر بازیش اما رفتم دیدم کنار چمن ولوشون کرده بعد برد کمی سرسره

بازی کردن همسن خودشم با ماشین شوهرش برد بچه هارو یعنی نزدیک ۲۰۰تومن رفتو جیبش بخدا

موندم مردم چطوری اینجور پولهارو میخورنI don't know - New!...

بریم ادامه مطلب...

فدای همتون دوستون دارم بای  تا های...

 


ادامه مطلب
نوشته شده در 2012/5/5ساعت 23:0 توسط سمیرا| |

 

سلام به همه دوست جونیایی مهربون و خوبم...

با یه عده از دوستان تازه آشنا شدم که خدمت اونا هم عرض سلام دارم و امیدوارم دوستایی خوبی

برای هم باشیم.این چند روز همش درگیر بودم.صبحها سر کار بعد از ظهرا یا خونه ما مهمون بود یا

مهمون میرفتیم به نوعی سرم شلوغ بود.زن دایی هم دوشنبه جلسه اول شیمی درمانیش شروع

شد و قراره هفته بعدم بره و بعد اون دیگه از قرص استفاده کنه تا ۵سال.وای وقتی مامان هزینه قرص

و آمپول هارو گفت همینجوری موندم میگه ۱۰تا قرص نوشته هزینه اونا میشه ۵۰۰۰۰۰۰ریال با آمپول

که آمپولا هر کدوم یک میلیون قیمتشه به مامان میگم خدا به داد اونایی که ندارن برسه با این حساب

اونی که نداره باید بره بمیره باز خدارو هزار مرتبه شکر دایی خدا بیامرز من فکر همه جای زندگی رو

کرده و با این دنیا خدا حافظی کرده الان هزینه اینارو بیمه تمکیلی تقبول میشه و اینا هزینه کمتری میدن.

وای به حال اونایی که حتی بیمه هم نیستن.وقتی آبله مرغان گرفته بودم با مامان رفتیم قرصهای که

دکتر نوشته بود رو بگیریم چون هزینه قرصها و آمپولا زیاد بود باید وارد کامپیوتر میشد و تایید میشد بعد

دیگه ما هم مجبور شدیم منتظر بمونیم تا تایید بشه دیدم یه خانومه همرا ه پدرش اومد قرصهای پدرشو

بگیره وقتی خواست حساب کنه طرف گفت ۲۸تومن این خانومه چشاش ۴تا شد گفت من ۲۸ تومن

ندارم از کجا بیارم بدم اونم گفت الان بگیر بعد برو با بیمه حساب کن گفت اونم دوره منم الان این مقدار

ندارم پدر پیرشم وایستاده بود نگاه میکرد اونقدر دلم گرفت بخدا یعنی داشتم همرام من حساب

میکردم پیرمرد بی گناه تقصیرش چیه که باید بدون دارو بمونه زنه گفت برم با دکتر صحبت کنم شاید

یه تخفیفی گرفتم و با پدرش رفتن خیلی دلم سوخت براشون و برای بار  هزارم خدارو شکر کردم به

خاطر لطف و محبتش که اونقدر نعمت داده که محتاج کسی نباشیم و زیر بار منت نریم.واقعا خدا به داد

همه اونایی که ندارن برسه.این همه پولدار توی این کشور زندگی میکنه بعد میبرن پولاشون رو به اون

عربهای از خدا بی خبر خرج میکنن در حالی که اگه تو کشور خودمون یه نگاه بندازن میبینن چقدر فقیر

و محتاج و نیازمند هست که میتونین با همون پول صاحب یه آرامش بشن.به امید روزی که هیچ

گرسنه و نیازمندی نباشه.

خوب بسه دیگه از بحث غم غصه بیایم بیرونبریم سر مطالب بعدی بچه ها یادتونه تو پست قبلی

گفتم میخوام مانتو بدوزم و دنباله مدلمدست گل سارای عزیزم درد نکنه که چند تا مدل لباس برام

زحمت کشید و توی وبلاگش گذاشت و منم دقیقا از اون مدلها دو تا پسند کردم از همین جا بازم ازش

نهایت تشکر رو دارم...

حالا نوبتی هم باشه نوبت عکس سمیرا جون توی سال جدیده...

خیلی وقته ندیدین منو دلتنگم شدین...


ادامه مطلب
نوشته شده در 2012/4/25ساعت 20:34 توسط سمیرا| |

 

سلام ب همه دوست جونیایی خوشجیلم...

این چند وقته از یه طرف کار از یه طرف هم مریضی بدجور سرمو مشغول کرده بود دیگه امروز گفتم

هر طور شده باید برم آپ کنم.دفعه پیش که گفتم آبله مرغان یهویی یقه مارو گرفت و تا چند وقت ول

کن ما نبود چه مصیبتی کشیدم اون مدت.کسی نزدیکم نمیش.قیافم زشت شده بود اصلا یه وضعی

بودم.جمعه خونه زن عموم شام دعوت بودیم مینا خانم منو اونجا زیارت کردن بعد از چند رو مریضی

اونم چی با فاصله دو کیلومتری ازش دلخور شدم چون میدونم اگه من بودم اصلا عین خیالم نمیشد

و میرفتم طرفش.فقط تنها کسی که این مدت بدون هیچ ترسی و نگرانی نزدیکم شد مامان عزیزم بود

واقعا مادر برای آدم یه نعمته.وقتی مریض میشی به مشکلی بر میخوری بیشتر قدرشو میدونی و

شرمندش میشی من که واقعا همیشه شرمندش هستم و توی این قضیه هم شرمندش شدم.با اینکه

مطمئن نبود این مریضی رو گرفته یا نه ولی بازم از من فرار نمیکرد.اما بقیه انگار طاعون گرفته باشم ازم

فراری بودن.ولی خوب به هر حال بدون اینکه ضرری به کسی برسونیم حالمون خوب شد و قیافه قبلیمون

برشگت سر جاش.یه چیز دیگه که توی این مریضی پی بردم این بود که واقعا نعمت های خدا رو چقدر

نادیده میگیریم و ناشکریم توی اون مدت نمیتونستم به آینه نگاه کنم چون قیافم خیلی زشت شده بود

الان قدر صورتمو بدنمو بیشتر میدونم مراقبشم.فکر کنم این یه تلنگر بود بهم از طرف خدا که بنده من قدر

این نعمت رو بدون تا بهش ضرر نرسه حالا نمیگم خوشگل هستم و فلان اما خوب در حد خودم

خوشگلم دیگه قدر همه لحظه های زندگیمو بیشتر و بهتر میدونم و خواهم دونست.خدایا بابت همه

محبتهایی که تا الان بهم کردی شکر گزارتم.ممنون که تا خواستم خطا برم کمکم کردی.تا به مشکلی

برخوردم کمکم کردی.و ممنون که مادر گلی بهم دادی که همیشه و هر لحظه با اینکه فرزند خوبی براش

نبودم نصیبم کردی.

مادرم وجودت رو بوسه بارون میکنم و تا آخر عمر مدیون مهربونیاتم...

راستی میخوام پارچه بدم خیاط برام مانتو بدوزه هنوز چه مدلی بدم  با چه رنگی موندم میشه کمکم

کنید؟

 

نوشته شده در 2012/4/20ساعت 13:17 توسط سمیرا| |

 

خدایا تو را عاشق دیدم و غریبانه عاشقت شدم
تو را بخشنده پنداشتم و گنه کار شدم
تو را وفادار دیدم و بی وفایی نمودم ولی هر کجا که رفتم سرشکسته بازگشتم
تو را گرم دیدم و در سردترین لحظات به سراغت آمدم


اما...


تو مرا چه دیدی که همچنان بخشنده و توبه پذیر و مشتاق بنده ات  ماندی؟؟؟

 

نوشته شده در 2012/4/16ساعت 22:16 توسط سمیرا| |

 

سلاااااااااااااااااااااااااام دوست جونیایی خوشجیلم...شِکـْـــلـَکْ هآے خآنـــومے

امیدوارم روزهای بهاری خوبی رو سپری کنی در  کنار خانواده هاتون در سلامتی کامل...

نمیدونم چرا امسال اتفاقات خوب  و بد یک جا واسه من میفته چرا بزارین بگم...

دوشنبه شب بود من بدجور  تب داشتم دیگه جوری شد که نتونستم پیش مهمونا بشینم و اومدم

اتاقم دراز کشیدم خوابیدم.نصف شب هم تنم بدجور لرزید فکر کردم حتما به خاطر اینکه

صبح زیر بارون رفتم سر کار سرما خورده بهم مامان هم ۴تا استامینوفن داد خوردم خوابیدم.صبحش بیدار

شدم دیدم باز بارون میاد خوب  خودمو پوشوندم با اینکه هوا سرد نبود اما گفتم بزار خوب شم آقا من

رفتم مهد نزدیکای ظهر تو آینه خودمو نگاه کردم دیدم دو تا جوش در آوردم گفتم حتما جوشه دیگه بزار

درش بیارم اون روز  گذشت و فرداش که از خواب بیدار شدم رفتم جلو آینه دیدم ددم

 وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای صورتم پر شده از جوشهای بزرگ و ریز اما بام به ذهنم نرسید

آبله مرغان باشه گفتم شاید حساسیته رفتم مهد تا ظهر دیدم به به بیشتر شد و بقیه جاهای بدنمم در

اومد دیگه زودی به مدیر مهد گفتم و اونم اجازه داد بیام خونه بدو اومدم مامان اولش گفت سرخچه هست

بعد رفتیم دکتر که گفت مبارکه آبله مرغان گرفتی خانم.دیگه کلی دارو آمپول برام

نوشت اومدم خونه زن دایی دادم بهم زد و امروز بیدار شدم دیدم نسبت به دیروز بدتر شدم یه قیافه

زشتی پیدا کردم که نگویول.مینا خانم هم اصلا نمیاد خونمون چون نگرفته میترسه به اونم سرایت کنه

مثل این قرنتینه ها شدم هیچ کس نزدیکم نمیشه به جز عروس دایم و دختر خالم و زن دایم چون اونا

گرفتن.مامان میگه نمیدونم من گرفتم یا نهمتفکر.میگم بیا پیشم بشین ببین چی میشهخنده.

اینم از داستان ما فقط آبله مرغانمون کم بود اونم کامل شدchicken.

برم دیگه تا دیدار دوباره بدرود خوشگل عسلا...

 

نوشته شده در 2012/4/12ساعت 17:25 توسط سمیرا| |

 

سلام خدمت دوست جونیایی گلم...

امیدوارم حال همتون خوب  وخوش باشه و کنار خانوادتون روزهای شادی رو سپری کنید...dancing

ارمروز روز هفتم کاری من توی اون مهد بود روز اول چیزی حالیم نبود به قول معروف گرم بودم اما رفته

رفته بهم فشار میاد ساعت۶.۳۰ صبح از خواب  ناز بیدار میشم و تا ساعت۷.۳۰بید سر کارم باشم و

بچه هارو تحویل بگیرم بعدش میریم بالا تازه کار من شروع میشه اول صبحانشون رو میدم بعد شروع

میکنیم به درس خوندن البته درس هم که عرض کنم شعرو کار دستی و این چیزاستنیشخند.ولی وای اینا

یه زلزله ای هستن که نگو دیگه فکر کن نزدیک ۱۵ تا بچه میشن پسر و دختر سنشون بین ۳تا۵سال

اونایی که فقط یدونه بچه تو خونشون دارن میدونن چی میگم حالا ببین این یونه بشه ۱۵ تا چی میشه

دیگه تا ساعت۲.۳۰ از  کت و کول میفتم وصدا هم که گرفته میشه از بس داد میزنم که آروم شین و فلان

واقعا اینجور کارا سختهشکلک های ِ هلن.حاا مثلا میخوام سابقه کار داشته باشم و واسه خودم مهد باز کنم البته

اون راحتر حداقلش اینه که با بچه ها کمتر سر وکار دارم.اینم از حال و روز سمیرا جونتونناراحت ولی تحرکم

رفته بالا اصلا یک جا نشینی ندارم که همش سر پا هستم این باعث میشه کمی لاغر شم.خودمم

چون نزدیکه خونمونه پیاده میرم میام حالا ببینیم چی میشه سمیرا تا آخرش میره سر این کار یا نه کم

میاره و نمیرهنیشخند.از  احوال زن دایی هم خدارو شکر  حالش خوبه براش دکتر ۵جلسه شیمی درمانی

نوشته حالاایشالله اینم جواب میده احوالش بهتر میشه.جمعه هم که چهلم دایی عزیزم بودگریه.الان دایم

چهل روزه که از بینمون رفته بعضی شبا خوابشو میبینمگریه.دلم واست تنگ شده دایی خیلی هم تنگ

شدهگریه.

برم که آخر آپم با گریه و زاری شدگریه

نوشته شده در 2012/4/9ساعت 19:31 توسط سمیرا| |

 

سلام دوستای عزیزم امیدوارم روزهای تعطیل رو به خوبی و با شادی پشت سر گذاشته باشین و

خودتون رو واسه فردا آماده کرده باشین که بریت ۱۳رو بدر کنین...

ما که امسال کلا عید نداشتیم که بخوایم ۱۳ بدر داشته باشیمناراحت اما پارسال هم عیدمون خیلی

فوق العاده بود و هم ۱۳ بدرمون.به هر حال قسمته دیگه مرگ دست خداست و وقت و زمانم نمیشناسه

وقتت که تموم شد باید بری دنیایی ابدیت.ولی یه اتفاق خوب  که تو سال ۹۱ برای من افتاد  پیدا شدن

کار بود برام که خیلی شانسی جور شد یه مهد کودک مربی میخواست که یکی از فامیلا منو معرفی

کرده بود بهشون چون تا حدودی هم با رشته من جور در میادdancing حالا قراره از دوشنبه شروع به کا بشه

تا ببینیم خدا چی میخواد.

نتم این مدت قطع بود و هم اینکه اصلا خونه نبودم اما از این به بعد میام بهتون سر میزنم...

فعلا برم تا آپ بعدی مراقب خودتون باشین...

نوشته شده در 2012/3/31ساعت 15:16 توسط سمیرا| |

 

سلام دوست های عزیزم اومدم یه آپ  کوتاه کنم برم...

امروز ساعت۸.۳۰رفتیم بیمارستان پیش زن دایم تا سال تحویل پیش اون باشیم البته خواهرا و برادرهای

زن دایمم بودن.به هر حال امسالم اینجوری شد دیگه قسمت بوده که توی بیمارستان رو سال رو تحویل

کنیم.آدم از یک ساعت بعد خودش خبر نداره چه برسه سال تحویل کجا بودنش.واقعا آخر سال برای  همه

ما یه خاطره بد شد توی زندگیمون.امروز  توی بیمارستان وقتی دایی رو بینمون نمیدیدم بغض میکردم

میخواستم گریه کنم اما به خاطر پسر دایی هام و زن دایم تو ظاهر هم باشه میخندیدم.امیدوارم توی

سال جدید زن دایم حالش خوب شه و حداقل این سایه ش سر بچه هاش باشه...

خدایا توی سال جدید سلامتی  و شادی به همه ملت ایران هر کجای این کره خاکی هستن عنایت بفرما...

دوستون دارم فعلا تا دیدار دوباره...

نوشته شده در 2012/3/20ساعت 18:11 توسط سمیرا| |

 

امروز عصر اومدم دیدنت دایی جانم الان از رفتنت ۱۵ روز میگذره و تو پیش ما نیستی

دلم برات خیلی تنگ شده دایی عزیزم الان ۱۰ سال بود اولین عیدی رو تو بهم میدادی اما امسال یه

عیدی بهم دادی که تا آخر عمر فراموش نمیکنم.وقتی عکستو روی دیوار میبینم نمیتونم

باور کنم این عکس دایی منه که الان پیشمون نیست.هیچوقتم نمیخوام باور کنم که تو از پیشمون

رفتی  و دیگه نیستی امروز چهارشنبه سوری هست و ما الان خونه شما هستیم اما تو نیستی بینمون

ولی نه هستی من اشتباه میکنم تو همیشه هر لحظه حتی الان هم پیش ما هستی ولی ما نمیتونیم

ببینیمت.دلم برای خنده هات.برای صدات.برای کلمه دخترم گفتنت تنگ شده دایی عزیزم.

همیشه تو قلب من زنده هستی دایی عزیزم...

     

                             چهارشنیه سوریت مبارک دایی عزیزم...

نوشته شده در 2012/3/13ساعت 19:52 توسط سمیرا| |